تبليغاتX
یادداشت‌های یک دیو بدنام
پنجشنبه چهارم مرداد 1386
خواب و بیداری

(این داستان واقعی‌ست)

یک ظهر سکر‌آور تابستانی‌ست. اتاقی نیمه تاریک و ساکت، باد خنک کولر، شکم پر، تنها خواب قیلوله‌ای را کم دارند تا این ضیافت نیمروزی کامل شود. می‌خوابی، به همین سادگی. ولو می‌شوی روی تخت و سر در بالش فرو می‌بری و می‌خوابی. مثل همه آدم‌هایی که یک خواب نیمروزی را تجربه می‌کنند. ولی گویا به همان سادگی که فکر می‌کردی نیست، یا حداقل تو چند ثانیه آینده نخواهد بود. چشمانت باز می‌شود، آیا بیدار شده‌ای؟ اتاق که اتاق خودت هست و نمای پیش رو همان سقف همیشگی؛ پس خواب نمی‌بینی و بیداری. تصمیم می‌گیری بلند شوی،‌ اما هیچ کدام از اعضای بدنت را نمی‌توانی تکان بدهی، دریغ از یک بند انگشت که تکان بخورد. تنها پلک‌هایت هستند که چون دو دستی قدرتمند تو را به اعماق یک وضعیت عذاب‌آور می‌کشانند. دیگر بعد چند سال دست و پنجه نرم کردن در این وادی سخت، شناخت کامل از وضعیتت دارد. دیگر برایت فرقی نمی‌کند اینکه مردم به آن "بختک" می‌گویند، خرافه است یا حقیقت؟ تو به یک تقریر شخصی از این مقوله (پدیده، عذاب، مریضی، بدبختی، ...) رسیده‌ای. انگار جزیی از زندگیت شده. دیگر مواجهه با آن برایت عادی‌ست. داشتم می‌گفتم؛‌ پلکهایت تو را می‌کشند. ولی می‌دانی اگر موفق شوند،‌ نجات از این وضعیت بسیار سخت‌تر خواهد بود. پس تصمیم می‌گیری به جای بازگشت به عقب، قدمی به جلو بر‌داری. می‌دانی تا لحظاتی دیگر از این قفل عضلانی تا حدودی آزاد می‌شوی. درست است، پای چپت را می‌توانی تکان بدهی و این موفقیتی‌ست در این مبارزه نابرابر (مبارزه‌ای که نه حریف را می‌شناسی و نه می‌بینی، نابرابر نیست؟). از فرصت استفاده می‌کنی و زور می‌زنی تا می‌توانی پایت را تکان دهی، با خود فکر می‌کنی حتما یکی تو را در این وضعیت مسخره خواهد دید و از خواب بیدار خواهد کرد. ولی انگار در اتاق بسته ست. این را وقتی می‌فهمی که سرت را می‌توانی کمی به راست بچرخانی. ولی می‌دانی که کم کم پیروز خواهی شد. بعد از مبارزات طولانی، غلغ این حریف ناپیدای قدرتر از اکوان دیو را بدست آورده‌ای. در حال کلنجار و دست پا زدن هستی که سایه‌ای را تو کادر چشمانت می‌بینی که روی زمین افتاده. شناسایبش می‌کنی، خود نامردش است. بد و بیراه نثارش می‌کنی و می‌گویی: "اگه [...] داری واستا تا من...". ولی ناگهان می‌ترسی و خفه می‌شوی. می‌ترسی از اینکه این بار بر خلاف دفعات گذشته چهره کریه‌اش را ببینی.  ولی باز هم سعادتش نصیبت نمی‌شود و سایه محو می‌شود. به تقلایت ادامه می‌دهی تا بلاخره موفق می‌شوی از شر این استخر قیر که گرفتارش شده‌ای خلاص گردی. سریع به سمت در اتاق می‌روی و بازش می‌کنی. مادر و مادربزرگت به تو نگاه می‌کنند و تو لبخند می زنی. اما حس می‌کنی یک چیزت کم است. انگار وجودت کم‌رنگ شده. به سمت تختت نگاه می‌کنی و جسمت (شاید هم روحت، نمی‌دانی) را می‌بینی که چون یک توپ پنچر شده روی تختت افتاده. می‌روی و آن را بر می‌داری و سر انعطاف‌پذیرش را به سمت مادرت می‌گیری و می‌گویی: " حالا اینو چیکارش کنم؟!". مادرت نگاهی به نوک انگشت اشاره‌ات می‌کند و می‌گوید: "چی رو؟ ". در همین بین، ناگهان دو پلکت با چنان قدرتی از عقب تو را به سمت تخت می‌کشند که حتی نمی توانی جواب مادرت را بدهی. به در اتاق گیر می‌کنی و از پنجره به بیرون پرت می‌شوی.

از خواب می‌پری، نفس نفس می‌زنی. همان اتاق و سقف لعنتی جلوی چشمانت هستند. آیا همه این‌ها را خواب دیدی؟ هنوز کاملا مطمئن نیستی. به این فکر می کنی که بالاخره کی از این خواب‌های دارای حس و درد راحت می‌شوی؟

+ نوشته شده در 6 بعد از ظهر توسط مسعود.